آه مولا! کسی نمی داند
آب ها تشنه ی لبت بودند
لشکر شام وکوفه، تعدادی
از اسیران زینبت بودند
داشت بوی خرابه می آمد
کاروانت شبانه زخمی شد
دختر کوچکت که نه، امّ
شانه ی تازیانه زخمی شد
ناقه ها بین راه فهمیدند
دربهار تو برگ ریزی نیست
پیش این کاروان توفانی
خون و زنجیر و شعله، چیزی نیست
آه مولا! کسی نمی داند
آفتاب حجاز را بردند
مردم کوفه، ظهر عاشور
آبروی نماز را بردند
من کنار تو خیمه خواهم زد
خسته ای خیس و خالی از خویشم
آه مولا! کسی چه می داند؟
شاید امشب تو آ مدی پیشم
از همان صبح روز عاشور
شعرهای من از تو پر بودند
روی دفتر شهید می گشتند
واژه هایی که مثل حُر بودند
توضیح: شاعر این شعر استاد " سید حافظ" و ماخذ سایت اشعار نغز می باشد


