اولا که خدا 
آره خدا فقط خدا - کدخدای هر دعوا و ناخدای هر سکان
و من مثل هر روز صبح وقتی ته مونده نون صبحونه رو برا کفترای خدا میریزم تو باغچه شروع می کنم به بهونه مناجات سر خدا منت دو تا تکه پسمونده نونم و می ذارم و مطمئن می شم که اون هنوز اون بالاست و شش دانگ حواسش به من این پائینه بعد خودمرو می سپرم بهش و ادای آدمایی رو در می آرم که راضی به رضای خدان و می زنم بیرون تا به هر کلکی شده هر کی سر کیسه کنم و سر هر کی و زیر آب خلاصه شب موفق از سرقت روزانه برمیگردم خونه و باز خدا رو می کنم شریک جرمم و می گم فقط خدا خواست همین
آن خدائی که بیاراست بهشت
و در آن سوسن و سنبل را کشت
آنکه دل ساخته از خاک و ز خشت
آن خدائی که گِل را بسرشت
- و به آدم جان داد-
- و نفس را فرمان –
« مور» را قدرت داد،
«مار» را داد امان
به« سلیمان» شوکت،
به «حاتم» کرم و جود و عطا
به « عیسی » دم جانبخش
و به « موسی» عصا
آب را کرد روان
– که به جنگل برسد –
نور را کرد عیان
-که ببینیم و لذت ببریم- نغمه را گفت به منقار قناری آویز
مزه را گفت که بر سفره بریز
روزی بخشید به زیبا و به زشت
چرخ را گردش ایام نوشت
آن خدائی که اذانش جویند
به نمازش آیند
و نیازش دارند
مهربانش خوانند- ... (چو نیازش دارند)
آن خدایی که به "می" گفت
بجوش
به خرابات مغان بانگ بر آورد که
" نوش "
او خود نسترن است
نسترن، خالق این جان و تن است
نسترن، مالک دنیای من است
نسترن بود که یک شب فرمود - ماه را -
زیبا شو
نسترن بود که مجنون را گفت:
عاشق لیلا شو
و خدا مي داند که خدا نسترن است