۱۵ بهمن ۱۳۸۸

آه مولا! کسی نمی داند

آب ها تشنه ی لبت بودند

لشکر شام وکوفه، تعدادی

از اسیران زینبت بودند

  داشت بوی خرابه می آمد

  کاروانت شبانه زخمی شد

  دختر کوچکت که نه، امّ

  شانه ی تازیانه زخمی شد

ناقه ها بین راه فهمیدند

دربهار تو برگ ریزی نیست

پیش این کاروان توفانی

خون و زنجیر و شعله، چیزی نیست

  آه مولا! کسی نمی داند

  آفتاب حجاز را بردند

  مردم کوفه، ظهر عاشور

  آبروی نماز را بردند

من کنار تو خیمه خواهم زد

خسته ای خیس و خالی از خویشم

آه مولا! کسی چه می داند؟

شاید امشب تو آ مدی پیشم

  از همان صبح روز عاشور

  شعرهای من از تو پر بودند

  روی دفتر شهید می گشتند

  واژه هایی که مثل حُر بودند

توضیح: شاعر این شعر استاد " سید حافظ" و ماخذ سایت اشعار نغز می باشد